تبليغاتX
خواندنیها

خواندنیها

ویولون‌نوازی در مترو - نقل از سایت فرا

 در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویولون کرد.این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویولون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویولون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویولون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویولون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویولون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویولون‌زن شد. وقتیکه ویولون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویولون‌زن همان جاشوا بل یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویولون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاترهای شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است. نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیرمنتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش می‌تواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویولون است گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست می‌دهیم؟

به نقل و ترجمه از Effective club

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:50  توسط آروین آشفته  | 

يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه

نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه.

اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل!

همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:4  توسط آروین آشفته  | 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.
برگرفته از: http://mdsheikhan.persianblog.ir/
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:7  توسط آروین آشفته  | 

در سالهای پس از جنگ های داخلی امریکا ، راسل کانول که سخنرانی بنام بود به چهار گوشه آمریکا رفت وسخنرانی ایراد کردکه میلیونها نفر را تکان داد.او داستان یک بازرگان سرخپوست را بازگو کردکه پیشگویی به او وعده داده بود بیش از حد تصور ثروتمند خواهد شد اگر فقط به دنبال گنج خود برود.وی به همه دنیا سفر کرد و پیر و افسرده و شکست خورده به خانه بازگشت.زمانی که به خانه متروکه اش پا گذاشت ، نیاز به آشامیدن آب داشت ، ولی چاه خانه اش خشک شده بود.در کمال خستگی برخواست بیلش را برداشت و به کندن چاه دیگری مشغول شد.دیری نپایید که بیلش به بزرگ ترین معدن الماس جهان برخورد کرد.

نقل از کتاب راز سرمایه نوشته هرناندو دوسوتو

آیا قبلا این داستان را در ادبیات غنی ایران نشنیده اید؟

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم              یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

آنچه که باعث رشد وتوسعه می شود داشتن یا دانستن تنها نیست بلکه دانستن به همراه توانستن است که ارزش تولید می کند. یکی از مهمترین ارزشهای  انسانی،  عامل بودن است . در ادبیات گذشتگان داریم که:

علم چندان كه بيشتر خواني                                      چون عمل در تو نیست نادانی

 

راسل کانول با داستانی که ذکر شد بر کشور آمریکا تاثیر گذار بود و ما با داشتن ادبیاتی غنی از مفاهیم بسیار والای ارزشی هنوز کمترتوانسته ایم مفاهیم بسیاری را از گذشتگان برایمان به یادگار مانده است را به عمل درآوریم.

راستی شما برای یافتن گنج خود چه اقدامی را برنامه ریزی و اجرا کرده اید؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:12  توسط آروین آشفته  | 

كليدواژه‌ها : تفكر جانبي ؛ تصميم گيري ؛ حل مسئله

متن حكايت

 يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.

 يك پيرزن كه در حال مرگ است.

يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.

دوستی بسیار عزیز که سالهاست اورا ندیده اید و آرزو داشتید دوباره او را بیابید و همدم و همراه او باشید.

 شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.

                          ____________ _________ _______

        پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.

                         ____________ _________ _______

 

0

0

0

0

0

0

 

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.

 

پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.

شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد بتوانيد بعداً هم جبران كنيد.

شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد او را پيدا كنيد.

 از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

                      سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند

                           و خودم به همراه دوست عزیزم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

شرح حكايت

 همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.

تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم:

در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.

در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.

 شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همدم و عزیز گم کرده خود را با خود همراه کنند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:32  توسط آروین آشفته  | 

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
-
چهل روبل .
-
نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .
-
دو ماه و پنج روز
-
دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد .
-
سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد .
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده.
تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .
-
و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد .
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم . …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
«
يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-
امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
-
خيلي خوب شما، شايد
-
از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
-
من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .
-
ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تايكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
-
به خاطر پول.
-
يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-
در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
-
آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم.
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:15  توسط آروین آشفته  | 

مطالب زیر دوست خوبم اقای مهندس شاه منصوری ارسال کرده اند که از ایشان تشکر می کنم

1- خاله

معناي لغوي : خواهر مادر

معناي استعاره اي : هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد .

نقش سمبليك : يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و
هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد .

غذاي مورد علاقه : آش كشك.

ضرب المثل : خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله
ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه.
اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود .

زير شاخه ها : شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و
شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي  كه يا در
بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا  باهاش
ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد .

مشاغل كاذب : خاله زنك بازي، خاله خانباجي .

چهره هاي معروف : خاله خرسه، خاله سوسكه.

داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است .



۲ - عمه

معناي لغوي : خواهر پدر

معناي استعاره اي : هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر
زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد .

نقش سمبليك : به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل : ۱ - جواب همه ي فحش
هايي كه مي دهيد. مثال : عمته ... ۲ - جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد.
مثال: به درد عمه ات مي خوره ... ۳- توجيه كليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي
نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي . ۴ - خيلي
چيزهاي بدِ ديگه. از ذكر مثال معذوريم ...

غذاي مورد علاقه : شله زرد، سمنو .

ضرب المثل : ندارد (تخفيف به دليل  تعدد در   نقش هاي سمبليك ).

زير شاخه ها : شوهر  عمه: يك مرد  پولدار كه  سيبيل قيطاني دارد و چندش
آور است . پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي  كه در بزرگسالي حالتان
را به هم مي زنند .

مشاغل كاذب : Match-Making

چهره هاي معروف :  عمه ليلا .

ترجيع بند : دختر كه رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. (شما رو نمي دونم
ولي من اينو از عمه ام مي شنوم نه از خاله ام !)

داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است .



۳ - دايي



معناي لغوي : برادر مادر

معناي استعاره اي : هر  مردي كه با  مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته
باشد/هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد .

نقش سمبليك : يكي از معدود مرداني كه  هر چند به سياست علاقه مند است اما
حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه
كرد .

غذاي مورد علاقه: فسنجون .

ضرب المثل : عروس را كه مادرش تعريف كنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله
ام ريش داشت آقا داييم بود .

زير شاخه ها :  زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي
مادر قپي مي آيدپسردايي/دختردايي: همبازي دوران كودكي  كه در
بزرگسالي  مثل يك همرزم ساپورتتان  مي كنند .

چهره هاي معروف :  علي دايي، دايي جان ناپلئون .

ترجيع بند : همه چيز زير سر اين انگليساست .

سعي كنيد حتما حداقل يك دايي داشته باشيد .



۴ - عمو

معناي لغوي : برادر پدر

معناي استعاره اي : هر  مردي كه با  پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد .

نقش سمبليك : يكي از مرداني  كه شما  هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد
برويد  كارتون ببينيد  تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه
مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت
شده، به فكر فرو مي رود .

غذاي مورد علاقه : قرمه سبزي، آبگوشت .

ضرب المثل : عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند .

زير شاخه ها :  زن عمو : يك  زن خوشگل  كه زياد به شما توجه نمي كند و
خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران كودكي  كه اگر
تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده
ايد .

مشاغل كاذب : بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي .

چهره هاي معروف :  عمو زنجيرباف،  عمو يادگار، عمو پورنگ .

داشتن يك  عمو ي  پولدار خيلي خوب است

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:27  توسط آروین آشفته  | 

پاسخ استاد علی اکبر دهخدا

به دعوت رييس اداره اطلاعات سفارت آمريکا

برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا:

19 دیماه 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران



آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذگردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا



******


جناب آقای سی. ادوارد. ولز،

رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.

شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدٌی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.

و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم: بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.

يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.

و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.

اينهاست که از اين گوشه آسيا شما می تواند به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرٌفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:35  توسط آروین آشفته  | 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

 

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

 

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

 

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.

گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟

خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

 

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

 

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره

در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.

 در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

 

پايان

------------ --------- -

نتيجه

هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد

آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:3  توسط آروین آشفته  | 

ماري كرو-با تشکر از اقای مهندس معدنی پور ِ دوست خوبم که این مطلب را  ارایه کردند.

ماري كرو- دختر يك مكانيك- مجبور بود كه هر روز لباسهاي چرب و چرك پدرش را با دست بشويد؛ زيرا در آن زمان مردم هنوز ماشين لباسشويي نداشتند. به هر صورت يك بار هنگام شستن لباسها فكري به خاطرش رسيد: رفتن به دانشگاه! اين انديشه از كجا آمد، معلوم نشد. او هرگز پيش از اين به چنين مطلبي فكر نكرده بود.

مري به مدرسه رفت و مشغول تحصيل شد. لباسهاي چرك و چرب پدرش را هم‌چنان مي‌شست و درس مي‌خواند. با درجه ممتاز، فارغ‌التحصيل شد. مدير مدرسه پاكتي به او داد كه محتوي تأييديه اعطاي يك بورس چهار ساله براي تحصيل در دانشگاه بود .

مري به دانشگاه رفت و همزمان، براي تأمين هزينه زندگيش تا زمان فارغ‌التحصيلي در خانه‌هاي مردم كار كرد. پس از پايان تحصيلات دانشگاهي، يك دوره تخصصي بيمه را هم گذراند و براي كار به يك دفتر مراجعه كرد. به او گفتند: «تو يك زن هستي و سابقه‌اي هم در امر بيمه نداري». مري نااميد نشد، چند بار مراجعه كرد تا اين كه روزي به او گفتند: «اين دفتر نرخهاي بيمه است و اين هم ميزي كه مي‌تواني پشت آن بنشيني و به كارت برسي، كسي هم به تو مزد نخواهد داد. حال خود داني ...

چند روز بعد او يك مشتري پيدا كرد و كم كم بر تعداد آنها افزوده شد و بالاخره رسماً به استخدام شركت بيمه درآمد. بيست و پنج سال بعد به افتخار او مهماني شام دادند و رؤساي او در آن ضيافت گفتند كه مري يكي از بهترين كارمندان بيمه در تمام كشور است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:48  توسط آروین آشفته  |